تبليغاتX
راه شیری

فریاد بزن!

فریادی به غظمت روح کودک رها شده در آب، شاید صدایت را از میان آن همه گل و... بشنود و بتوانی یک بار دیگر او را در آغوش بگیری. شاید به آغوشت بیاید و روحش آرام بگیرد.

اگر ته شاید این خفتگان کنار خیابان را بیدار کنی. یا خفتگان پشت میزها را.

شاید از طنین صدایت تیرهای چراغ برق بلرزند و برق را به شهر بازگردانند.

شاید از فریاد تو روح آزاد شده ی تو و فرزندت به این اجساد ساییده شده در آب باران بازگردد.

شاید زمان باز گردد و فاجعه رخ ندهد.

http://www.tabnak.ir/fa/news/245005/آبگرفتگی-در-بجنورد-2-نفر-را-به-کام-مرگ-فرستاد

به احترامشان چند لحظه سکوت

نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/26  توسط neda  | 


این روزها، روزهای آرومی برای من نیست ولی مهم نیست من تصمیم گرفتم نا امید نشم و به خودم روحیه بدم.

مهمون کوچولومون فردا 10 روزه می شه، راستش هیچ وقت از پسر بچه ها خوشم نمی یومده، ولی این وروجک یه کاری کرده که اگه روزی چند بار نبینمش، روزم شب نمی شه که هیچ از پسر بچه هام خوشم اومده، البته بیشتر وقت ها خوابه ولی وقتی بیداره واسه عمش سنگ تموم میزاره.

دیروز رفته بودم بیرون همه ی مغازها پشت شیشه هاشون زده بودن OFF  ولی خنده داریش اینه که قیمت های OFF خوردشون از قیمت یه ماه پیششون بیشتره، چیزی که من نمی فهمم اینه که خیلی ها اومده بودن خرید و از خریدشون هم راضی بودن، خلاصه با دیدن این صحنه ها کلی شاخ رو سرم سبز شد و مثل یه گوزن برگشتم خونه.

 

 

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/13  توسط neda  | 


داره میشه 1 سال که ننوشتم. ولی اومدم که شروع کنم.

امروز یه خبر خوش شنیدم که بعد کلی خبرهای نا امید کننده کلی حال داد و اون برنده شدن فیلم جدایی نادر از سیمین بود.

فرناز رفته، رویام به همین زودی ها میره، منم هوایی شدم ولی رفتن من به این آسونی ها نیست، می خوام بدونن هرجا که هستن دوسشون دارم و همیشه بهترین دوست های من هستین.

دلم نمی خواد اولین پستم رو با نالیدن خراب کنم.

این روزها دارم تلاش میکنم که شروع کنم به درس خوندن واسه ارشد، یکم سخته بعد چند سال

نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/28  توسط neda  | 


خیلی حرف دارم 

از دل کندن از خونه پدری تا کار در جای مزخرف به نام مرکز تحقیقات

کاش وقت کنم که بنویسم

نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/05  توسط neda  | 


 

درخواست کار داده بودم بر خلاف همیشه که اصلا خبری ازشون نمیشه فرداش زنگ زدن گفتن برای مصاحبه برم.

اینم بگم من کلآ یک مقداری اعتماد به نفسم کم و همیشه روحیه دادن به من کار پدر جان بود ولی از وقتی مزدوج شدم این کار به       زدم به دریا که جریان اینه و من نیاز دارم فردا با من بیایی و...smsعهده ی دریا گذاشته شده.   

ولی دریا جان زود تر قرار رفتن به تهران رو گذاشته بودن اونم یک روز زودتر از همیشه.

خلاصه فردا شد و من رفتم تقریبآ 40 دقیقه منتظر موندم و بعدش راهنمایی شدم به اتاق مدیر عامل . رفتار دوستانه و محیط آرو اونجا باعث شد من هم آروم بشم بعد از پرسیدن یک سری سئولات تخصصی و شخصی نوبت رسید به سابقه کار عملی و من بر خلاف سفارشات زیادی که گفته بودن بگو سابقه داری جورش میکنیم نتونستم دروغ بگم به دو دلیل :

اولیش : شبکه کاری نیست که بشه خالی ببندی من بلدم چون با یک سئوال دیگه بد جور مچم باز میشد.

دومیش : یارو خودش مهندس کامپیوتر بود و هم نشون می داد پر سابقه باشه خیلی خوب می دونست این دوره ها چقدر وقت میگیره و نمیشه هم زمان هم کار کنی هم دوره ببینی اونم وقتی قراره 8 ساعت تو راه باشی برای هر جلسه کلاس .

سومیش : هنوز یک کوچولو وجدان دارم

وقتی از اتاق اومدم بیرون صدای خنده کارمندها از بخش برنامه ریزی میومد که از بی کاری بچه ی همکاشون رو سرکار میذاشتن و  و می خندیدن .این منو بیشتر ناراحت و عصبانی می کرد چون هم یک کار خوب رو از دست داده بودم هم یک مهدکودک خوب رو.

دلم می خواست زنگ بزنم به دریا و همه دلخوریم رو سرش خالی کنم ولی خودم کنترل کردم و این کارو نکردم که هیچ اصلآ باهاش تماس نگرفتم  ( البته شماره حسابش رو پرسیدم . چون یک سری کار بانکی باید واسش انجام می دادم ) .

وقتی اومدم خونه برای این که آروم تر بشم تصمیم گرفتم کتاب بخونم .چند تا کتاب نخونده داشتم رفتم و کتاب شاهزاده خانم  رو انتخاب کرم و بعد به این نتیجه رسیدم که چه انتخاب خوبی داشتم و این کتاب دقیقآ همون چیزی بود که لازم داشتم.

کتاب در مورد یکی از شاهزاده خانم های عربستان سعودی که محدودیت و محرومیت های زنان عربستان و مشکلات که زنان کشورش با اون ها درگیرن و فرهنگ مرد سالاری و مرد پرستی کشورش وقوانین خشک و وحشتناکی که در مورد زنان بیان شده رو به کمک نویسنده خارجی به صورت کتاب در آورده .

من خوندن این کتاب رو به همه توصیه می کنم به ویژه خانم ها و امید وارم یک روزی تمام ما خانم ها بتونیم آزادانه حرف بزنیم و به حق و حقوقمون برسیم .

نوشته شده در  جمعه 1388/11/16  توسط neda  | 


                               

 

دختر خاله بنده مثل من عاشق کادو دادن و کادو گرفتن بود  .تا این که دری به تخته خورد و یکی پیدا شد فدا کاری کرد و با دختر خاله ازدواج کرد. خلاصه از اون روز دوره هیچکی منو دوست نداره شروع شد ( همسر ایشون حتی روز تولد خودش رو هم یادش نمی موند چه برسه به دیگران) امید وارم فهمیده باشین برای یک دختر پر احساس همچین همسری یعنی چی؟؟

دختر خاله سال اول رو با خود خوری و دل خوری و.... گذروند و بعد که آروم تر شد با خودش فکر کرد این که نشد !!

و نتیجه این شد :

هر سال در روز تولد و سال گرد ازدواجش از حساب همسر گرامی برای خودش هدیه میگرفت .

هفته ای یک بار برای خودش گل میگرفت.

روز تولد همسر از تقویم پاک شد .

 

حالا اینا به من چه ربطی داره ؟

اول اینو بگم , من نمیدونم چرا من به هرچی میخندم سرم می یاد به قول نگار خدا منتظر ما حرف بزنیم بزنه پس سرمون .

سال دوم ازدواج دختر خاله  روز تولدش رفتم خونشون و اون موقع بود که جریان فهمیدم و خنده کنان گفتم عزیزم  پس این کادو هیچکی منو دوست نداره ی و بعدش کلی خندیدیم و اسم اون هدایا شد هیچکی منو دوست نداره.

نمی دونم چی فکر کردم با خودم ؟ اصلآ واسه چی حرف زدم ؟ یکی نبود به من بگه به تو چه که نظر میدی !

و بعد از ۶ سال اون خنده و اون حرف خورد تو سرم. دریا سال اول که قربونش برم روز تولدم یادش رفت و سال دوم هم که خوب چون خونه ی ما بود و همه از یک هفته قبل دنبال کادو خریدن بودن بالاخره فهمید , و سنگ تموم گذاشت.

اینم بگم شب تولدم دریا نبود و چون بدون اون تولد لطفی نداشت قرار شد روز بعد تولد بگیریم .

شب تولد من تو راه بودم و  از مشهد داشتم بر می گشتم که شوهر جان تماس گرفتند که تولدت مبارک و میام دنبالت که شب با هم بریم بیرون , من هم مثل چی حال کردم که آخ جون داره جبران پارسال رو میکنه و تا رسیدنم  تو ابرها بودم. وقتی رسیدم دیدم هیچ کس منتظرم نیست با خودم گفتم چقدر عجولی میاد دیگه .5دقیقه گذشت و زنگ زدم کجایی چرا نیومدی ؟ با خونسردی جواب داد مشتری دارم خودت می تونی بیایی ؟ چاره ای نبود تاکسی گرفتم و خودم رفتم دفترش. همون موقع مشتریش هم رفت و بعد یک سری کار هایی که پیش اومد گفت خوب بریم خونه. چند لحظه قبل رفتنمون داداش بنده اومدن گفتن امشب میایی ؟ دریام گفت اره میام .با تعجب گفتم کجا ؟ فوتبال دیگه (تازه یادم اومد که هر دو هفته در میون میرن سالن و فوتبال بازی میکنن).

به جای بیرون رفتن با هم ایشون تشریف بردن فوتبال من هم از عصبانیت خوابیدم , وقتی اومد با این که می خواستم حالش رو بگیرم به خاطر مامانم این کارو نکردم و همه چیز مثلآ خوب پیش رفت کادو هم قرار شد با هم بریم بگیریم که اون هم به بهانه دیر آماده شدن بنده و ..... وقتی رسیدیم بازار بیشتر مغازه ها تعطیل شده بودن و تا العان که 5 روز از تولدم میگذره هیچ خبری از کادو نیست حتی از نوع هیچ کی منو دوست ندارش .

 

فکر کنم جا داره بگم ازماست که بر ماست.

 

 

 

 

نوشته شده در  جمعه 1388/11/02  توسط neda  | 


                                                

فکر می کردم دیگه دوری ها تموم شد .فکر می کردم دیگه زندگیمون داره آروم میشه. نمی دونستم دوری هامون بیشتر میشه و کمتر نمیشه . از هرچی کار و کلاس و پیشرفت متنفرم.

از پنج شنبه شب تا دوشنبه ساعت چهار صبح دریا نیست و دو شنبه و چهار شنبه از ساعت ده صبح تا نه شب من نیستم این طوری فقط سه شنبه ها میمونه اونم هشت صبح تا دو ظهر و چهار تا نه دریا باید سر کار باشه.

فکر کنم ما یکم زمان کم داریم اگه روز ها طولانی تر بودن بهتر بود آخه اگه اوضاع همین طوری پیش بره بعد یک مدت وقتی هم رو می بینیم اونم تصادفی باید فکر کنیم تا یادمون بیاد آدمی که دیدیم کی بوده!

این روز ها کارم شده جای دریا برم شرکت ( البته شبیه تنها جایی که نیست شرکت ) و چون هنوز پول منشی و آبدارچی نداریم مجبوریم تمام نقش هارو خودمون اجرا کنیم . با وجود این همه نقش گاهی اوقات از بی کاری چرت می زنیم .

گاهی اوقات دلم می خواد زمان خیلی زود بگذره و سختی ها و دوری ها تموم بشن . دیگه خسته شدم از بس صبر کردم صبرم هم تموم شده .فردا شب تولدم و دریا نیست مثل همیشه وقتی بهش نیاز دارم و باید باشه نیست.

امشب دوست داشتم وقتی زنگ زدم به دریا سرش داد بزنم دعوا کنم ولی وقتی صدای خستش رو شنیدم خجالت کشیدم از این که اون داره تمام تلاشش رو می کنه و من به جای کمک کردن و تشویق کردنش کم آوردم و بهانه می گیرم .

دریا جونم با تمام وجود دوست دارم بهت افتخار می کنم .

نوشته شده در  شنبه 1388/10/26  توسط neda  | 


 

چند ماهی نبودم حالا اومدم جبران کنم .

این مدت که نبودم چند بار مسافرت رفتم که تجربه های خیلی خوبی یاد گرفتم  !

اولین جایی که رفتیم یوش بود خیلی جالب و زیبا و دیدنی  بود راستش فکرش رو هم نمی کردم یک روزی برم خونه ی نیما و شب  هم تو خونش بخوابم و دوش بگیرم ! تا نزدیک های صبح بیدار بودم دلم نمی یومد بخوابم می دونستم حالا حالاها نمی تونم اینجا بیام. در مورد خونه ی نیما میراث فرهنگی پول خیلی خیلی زیادی گرفته بود ولی کار جالبی انجام نداده بود ؟ بیشتر گچ بری  های خونه رو صاف کرده بودن و  همه جا رو با گچ سفید کرده بودن حیاط رو  که قبلآ باغ  بود هم سطح کرده بودن .نیما و خواهرش و کسی که اشعار نیما رو جمع آوری کرده بو د از زیر سنگ سرد به همه خوش آمد می گفتن .

تو این مدت هیچ جا اینقدر به من خوش نگذشته بود,همه ی مشکلاتم رو فراموش کردم و کلی انرژی گرفتم جای همه خالی بود.

 

سفر بعدی که رفتم هم خوش گذشت  ولی به جای این که لذت ببرم بیشتر ناراحت شدم خوب داستان این بود :

دریا قرار بود به خاطر کارهاش بره کاشان و از من هم خواست که با هم بریم ولی خونه ی ما اون موقع شرایط خوبی نداشت ومن نتونستم برم . بعد یک هفته خیلی اتفاقی من و دو تا از دوستام تصمیم گرفتیم بریم شهر محل تحصیل کاردانی مون ولی دریا مخالفت کرد و برنامه ی ما رو تغییر داد قرار شد بریم کاشان و اصفهان ویزد.

کاش هیچ وقت این سفر شروع نمی شد با این که جاهای بی نظیری رفتیم ولی تمام مدت من افسرده بودم تنها تا تهران وقبل دیدن دریا خوش گذشت. اصلآ نمی خوام بگم دریا مانع خوش گذشتن بود نه مسئله اشتباه من بود !!

من دنیای متآهلی رو با دنیای مجردی می خواستم یک جا جمع کنم و این نشدنی بود.دوستام می خواستن ما با هم باشیم و راحت باشیم و دریا می خواست ما با هم باشیم و قوانین متآهلی رو داشته باشیم . چقدر تو این سفر گریه گردم وسر درد شدم آخرش هم من و دریا از اصفهان جدا شدیم بر گشتیم .

راستش دریا خیلی جاها درکم کرد و کمکم کرد شاید اگه این قدر خوب شرایط من رو درک نمی کرد همه چیز می تونست سخت تر بشه . خوب دوستام تو دنیای آزاد تر مجردی بودن و نمی تونستن قبول کنن دریا حق  داره بخواد با من باشه و می گفتن تو با ما   اومدی و این سفر ماست و این طوری ما راحت نیستیم البته اونهام درست می گفتن و حق داشتن .

این طوری شد که من یک تجربه ی تلخ و بزرگ رو یاد گرفتم و قسمت خوب ماجرا این بود که من بهتر دریا رو شناختم وبیشتر دوسش دارم.(این قسمت رو نوشتم چون می دونم  هیچ وقت وبلاگم رو نمی خونه )

 

نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/26  توسط neda  | 


خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

                                                                        " کارو "

نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14  توسط neda  | 


                    

بالا خره خواهر کوچولوی من هم رفت دانشگاه از این که پشت کنکور نموند و رشته ای که دوست داره قبول شد خیلی خوشحالم .

چقدر زود بزرگ شدی هنوز تو ذهن من یک دختر کوچولوی شیطونی که صبح ها با چشم گریون منتظر سرویس مهد می موندی.حالا اینقدر خانم شدی که  تنهایی میری شهر دیگه درس بخونی. به دنیای آدم بزرگ ها خوش اومدی.

 

 

 

نوشته شده در  شنبه 1388/06/21  توسط neda  | 




طراح قالب

گالری عکس بازیگران سینما

کتابخانه الکترونیکی

قالب وبلاگ

گرافیک کامپیوتری opengl